و اکنون
چونان جنازه ای مانده بر آب
با دستانی باز
و لبانی خنده آلوده از تراوش باریکه خون
به آسمان می نگرم
دستان باز و رویای تو
چشمان امیدوار و انتظار تو
اما نمی دانم
چشمان ترک خورده را چه به انتظار
دستان پوسیده را چه به آغوش
ذهن مرده را چه به رویا، چه به امید
مدت هاست
که من مرده ام
و هنوز نمی دانم
خودم را استقرا می کنم
نه، آینده اثبات نمی شود
حتی با برهان خلف
معجزه کشک است
انتظار فرج بهترین کار است
آب در هاون کوبیدن
یک کمی بهتر از سماق مکیدن است
حدیث گل واژه نیست
معتبر است
بحث اعتقاد نیست
بحث هویت من است
"پیاز بخر، بهشت ببر"
دیروز
شده بهشت زوری امروز
دیگر نمی خواهم حتی یک لحظه
در چشمان تو
خودم را ارزش گذاری کنم
گور بابای بهشت
اصلن به من فحش بده
می خواهم پست باشم
اما خودم باشم
لااقل آرام باشم
تشنگی تنم بی تاب تب تنت
دستم در عطش گم شدن در واگویه های انحنای تنت....
....
حسی که نیمه کاره رها شد...

شب، تنها غنیمت تبار عشق
از جدال نا برابر تن و دل و فکر است.
از جدال رویای من و دنیای تو
از عبور صامت احساس
شب تنها دریچه ی روز است
و سکوت،
تنها دریچه شب
که تنها به من باز می شود
بی آنکه تو از آن بگذری
یا اینکه خط خطی اش کنی
و من، خود سکوت خواهم بود

بغض ماسیده بر گلویم را تو ببخش
نم اشک خانه زاد چشم را تو ببخش
موهایم سیاه است اما امان ز دل
گر پیر شدم در عین جوانی تو ببخش
من که یک لحظه فارغ نشدم ز فکر تو
زین که خاطرم مشوش است مرا ببخش
هر روز در انتظارم که آید خبر ز تو
گر یادی نمی کنی زما تو مرا ببخش
می ترسم بگویم
که به تو مبتلا شده ام
از این جسارتی که نمی کنم مرا ببخش
مانده ام شب و روز در انتهای بی حرفی
بی قراری در این سکوت برزخی را تو ببخش
نمی دانم در ازدحام کوچه ی تو گم شده ام
یا در میان پس کوچه های پریشانی خودم
از پس غم این پنجره های نمور
به صبح امیدی نیست
به گرمای آغوش تو
به لمس دست تو
نه، امیدی نیست
فردا که بیاید،باز از صبح
باید ،مثل هر روز
به تو فکر نکنم
شاید این بار میان هیچ
به تو نرسم، پیدایت نکنم


دوست دارم بادبادک باشم
در دستانت اوج بگیرم و
در خنده های بی ریای تو
با آسمان یکی شوم
تو بگویی
اون نقطه هه مال منه
و من، همه بادهای آسمان را
به جنگ شادی تو بخوانم
خسته که شدی
به خاک بیافتم و
در بغل تو، دوان دوان
به خانه برگردیم
های، مواظب باش
تنها ترین پیوند من و تو
بزرگنرین فاصله ی تو و من
همین نخ است، مواظب باش
......
برای یکی از بهترین دوست های دنیا، آ.شعاعی

آه از این بخت فرومایه
که بی تو مردن،
سهم هر روز من است.
آه از این حسرت منهوس
که دیگر انگار،
حس جانسوز من است.
اه از این فاصله،
کآرام، آرام،
به تن ترد اقاقیها تاخت.
آه از این صبر
که تدبیرش را،
به غم هجر تو باخت.
آه از این تن
که در این سردی تنهاییها،
بی امان می لرزد.
آه از این من
که بدون چشمت،
آسمان دور سرش میچرخد.
بی تو ای خوبترین،
سرنوشت من و دل،
بی گمان،
ویرانیست.
بی تو شب،
این شب تلخ،
تا ابد،
بارانیست . . .
. . .
نه، باور نکن
حتی تحمل هم نکن
تلاش، اتفاق، آینده، آدم و امید
نه نمی
آید، دیگر منتظر هم نباش
بچه بوده ایم
دلمان را خوش کرده اند
نفهمیده اند که چه کرده اند
اما بزرگ ترین دروغ هستی را
چه زیرکانه به ما باورانده اند
ای دهنت صاف زندگی
بگو، فقط بگو
چه کسی اولین بار این دروغ را آفرید؟
تا من و تمامی اخلافم او را....
او هم گناهی ندارد
همه ما بازیچه ایم.
خنده ام می گیرد
تف به زندگی بی امید
بی دلیل.

در شب گيسوانت
بلندترين ِ زلفانت را
يلدا می خوانم
و تا سحر
انتظار طلوع چشمانت را
از ميان شکن يلداگونه ها می کشم
وه چه طولانی!


ما رسیدیم و کمی به هم نگاه کردیم
شاید خیلی بیشتر از کمی
سپس ابرها آمدند، نمی دانم
من نبودم یا، تو رفته بودی
وبه همین سادگی
داستان ما تمام شد.
شاید خیلی بیشتر از ساده
و من منتظر طلوع آفتاب ماندم
عجب انتظار سختی بود
شاید خیلی بیشتر از سخت
شاید هم خیلی بیشتر از انتظار...
به دورترین ستاره شب هم که نگاه کنی
باز حس نزدیکی از اشتیاق خواهی یافت.
این را دیروز
قاصدکی نشسته به شانه ام برایم گفت
و من باورم شد.
ساده ام دیگر.
حرف هر کولی ساده تر از خودی را باور می کنم.
به خودم می گویم
چه خوب که عاشقم.
زمان باز ایستادو من
به چیزی نیاندیشیدم.
یا حتی
به چیزی نتوانستم بیاندیشم.
خنده دار است،
درست در لحظه ای که نباید،
درست در جایی که نباید،
به مسئله ای که نباید پی می بری.
ادراکی که به هیچ می ارزد.
و همین پوچی آشکار است
که تو را از اندیشیدن باز می دارد.
اصلا آیا ارزشی فرا زمانی یا فرا مکانی وجود دارد؟!
زمان باز ایستاد و من
بر آستانه ای از سقوط
اجبار و اختیار را
بر صورت خود لمس کردم.
آسان است که برای پیش آمدها،
برای ماضی مطلق، استمراری یا بعید،
دلایلی با ظاهری منطقی بتراشی.
این توانایی بی بدیل انسان است
که درعین روزمرگی
مضحک است و بی حاصل،
مثل همین واقعیت ساده.
توجیه می کنم یا نه ؟
مهم نیست.
زمان باز ایستادو من
خود را باز نیافتم.
که شاید همین تعریف من از "من"
تمام این سالها
اشتباهی بیش نبوده است.
آنجه که فهم دلایل آموخته شده بود
از لحظه های هنوز،
انتزاع مطلق را
با ساده لوحی تمام "خود" نامیدم
و اکنون که زمان را نداشتم،
تناقضی بیش در دستام نبود.
تمامی ما، کم و بیش،
دچار همین اشتباهیم.
آیا به آنچه که از خود می پنداریم، ایمان داریم؟
زمان باز ایستاد و من
در دو قدمی انگشتانم
حس لامسه را گم کردم.
حجمی که چشمها
از حضور نگاه می سازند
هیچگاه کامل نیست.
حتی اگر کامل را نپسندی،
دیگر گونه ای نیز همیشه خواهد بود،
فارغ از هر آنچه که می بافیم.
و این حس انکار
این حس انکار همیشگی،
کجا ها که نجاتمان نمی دهد.
انگار میخکوبمان کرده اند به زمان
که بگذریم،
که هر چه ناخوشایند را،
بی آنکه نامی از فرار آوریم،
جا گذاریم.
و این سعادت ابدی افتخاری است،
اینطور نیست؟
زمان باز ایستاد و من
در اتاقی شیشه ای
انتظاری همیشه را محکوم شدم.
حداقل این حسی بود
که حضور داشت،
بدون مقابله و استدلال.
من نمی دانستم،
سرنوشت محتوم را
دستان نادانسته هایی رقم می زند،
که دانسته می انگاریم.
می ترسیم که این خلاء بی پایان را
دیگرانی کشف کنند که نباید،
و انسان
همواره از کاشفان سرزمین خود هراسان است.
ترسی که گاه با عشق در می آمیزد،
با احساس خوش آشنایی.
سعی بیهوده در اکتشاف چیزی بیهوده تر.
راست و دروغ را برایم معنی می کنی؟
زمان بازایستاد و من
در اوهامی خاکستری
جا ماندم.
خودمون هم نفهمیدیم چی شد. تا اون موقع فکر می کردیم که بزرگیم که یهو یه چیزی اومد تالاپی خورد پس سرمون.
بهمون گفتن اشکالی نداره. بزرگ شدی. ولی ما تازه فهمیدیم که بچه ایم.
چشامون رو که باز کردیم بعد از کلی تلو تلو زدن، دیدیم یه ردپا هست. بچه بودیم، نفهمیدیم چرا. اما افتادیم دنبالش.
خالیه فاصله تا تو