بغض ماسیده بر گلویم را تو ببخش
نم اشک خانه زاد چشم را تو ببخش
موهایم سیاه است اما امان ز دل
گر پیر شدم در عین جوانی تو ببخش
من که یک لحظه فارغ نشدم ز فکر تو
زین که خاطرم مشوش است مرا ببخش
هر روز در انتظارم که آید خبر ز تو
گر یادی نمی کنی زما تو مرا ببخش
می ترسم بگویم
که به تو مبتلا شده ام
از این جسارتی که نمی کنم مرا ببخش
مانده ام شب و روز در انتهای بی حرفی
بی قراری در این سکوت برزخی را تو ببخش
نمی دانم در ازدحام کوچه ی تو گم شده ام
یا در میان پس کوچه های پریشانی خودم
از پس غم این پنجره های نمور
به صبح امیدی نیست
به گرمای آغوش تو
به لمس دست تو
نه، امیدی نیست
فردا که بیاید،باز از صبح
باید ،مثل هر روز
به تو فکر نکنم
شاید این بار میان هیچ
به تو نرسم، پیدایت نکنم

