انتظار یک رویا
انتظار بی فردا
بر حبابی از تقدیر
چون توهمی پیدا.
شاید این همیشگی را باز
قفل تازه ای باید.
مطمئن شوی شاید،
از تباهی پرواز.
بیخود از چه می نالی؟
دست آسمان خالی
باورت شده انگار
آن خدای پوشالی.
تو که ساده تر از من
با امید و بی فرجام
گرگ و میش بودن را
با فرشتگان دمساز!
پشت قاب فکر، افسوس
نور گنگ یک فانوس
حس تلخ گمراهی
رد پای صد کابوس.
در گریزی از فردا
در فراری از دیروز
گم شدی گمانم، مرد
در دو راهی آغاز!
بی نشانه همچون ماه
بی بهانه همچون آه
جای من که اینجا نیست
زیر این غم جانکاه.
صادقانه می گویم
آرزوی من اینست
اینکه سر گذارد اشک
روی شانه اعجاز . . .

پ.ن. : قطعه بالا حس لحظه بود از کینه ای که نمی فهمم. عجیبه که ما آمها از کسانی بیشترین تنفر رو پیدا می کنیم که زمانی دوست ترین بودند. . . . گاهی فقط باید گذشت. به هر جهت عذر می خوام که تناسبی با این بوی بهار نداره.
+
نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 20:30 توسط اوهام
|
شب، تنها غنیمت تبار عشق
از جدال نا برابر تن و دل و فکر است.
از جدال رویای من و دنیای تو
از عبور صامت احساس
شب تنها دریچه ی روز است
و سکوت،
تنها دریچه شب
که تنها به من باز می شود
بی آنکه تو از آن بگذری
یا اینکه خط خطی اش کنی
و من، خود سکوت خواهم بود

+
نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:23 توسط بوهام
|