و اکنون
چونان جنازه ای مانده بر آب
با دستانی باز
و لبانی خنده آلوده از تراوش باریکه خون
به آسمان می نگرم
دستان باز و رویای تو
چشمان امیدوار و انتظار تو
اما نمی دانم
چشمان ترک خورده را چه به انتظار
دستان پوسیده را چه به آغوش
ذهن مرده را چه به رویا، چه به امید
مدت هاست
که من مرده ام
و هنوز نمی دانم