تبليغاتX
اوهام


خودم  بودم که خنده بر لب

از مهمانی شرم دلم بیرون آمدم

سعی کردم بغضم را آرام نفس بکشم

 کمی که خیره فکر کردم

 به ذهنم رسید که بالاخره بردم

 

ولی آنچه بدنت سلاخی کرد

 تمامی احساسم بود،که چه وقیحانه

 با هم ، در یکی شدن نفس ها

به آتشش کشیدیم، و نظاره خندیدیم

 

 

راستی بین ارضای دوم و سوم

( که آنقدر طولانی شد)

من به زخمهایم فکر می کردم

که گاهی روح را در انزوا می خورند...


 

....

با پوزش از دوستان، به خاطر مشکلی که برای وبلاگ پیش اومد کامنت های پست قبل پاک شد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 21:32 توسط بوهام |