دستت را از دستم بیرون نیاور
که این کمترین خواهش از بودن توست
که این تنها سهم من از گرمای مهربان آغوش توست
بر دستت دست می کشم
انگشتانم با انگشتانت بازی می کنند
میان هم قفل می شوند
و من در خیالم
انگشت می کشم به گونه هایت
به گیسوانت
و سراپا خواهش می شوم
که در آغوش تو باز آرام گیرم
مثل قایقی خسته از تلاطم ها
در ساحل سکوت شانه هایت
دستت را از روی دستم برندار
که می ترسم، بی قرار می شوم
که گرمای دستت که می رود
سرد می شوم از این همه دشواری
دوباره سر باز می کند این همه زخم و
سقوط می کنم از خیال، به اوج تنهایی
دستت را از دستم بیرون نیاور
انگار از غربت هزاران ساله باران آمدی
همان قدر آشنا که عطر خاک، بوی باران
همان قدر صمیمی که بچگی، شیرین، قدیمی
تو حتمن از کویر ترک خورده ی روحم روییدی
و من از خودم پرسیدم
از کدامین غروب عصر پاییزی تو را می شناخته ام؟
از همان ابتدا،
همان قدر آشنا
صمیمی
قدیمی...