سکوت
بغض ماسیده بر گلویم را تو ببخش
نم اشک خانه زاد چشم را تو ببخش
موهایم سیاه است اما امان ز دل
گر پیر شدم در عین جوانی تو ببخش
من که یک لحظه فارغ نشدم ز فکر تو
زین که خاطرم مشوش است مرا ببخش
هر روز در انتظارم که آید خبر ز تو
گر یادی نمی کنی زما تو مرا ببخش
می ترسم بگویم
که به تو مبتلا شده ام
از این جسارتی که نمی کنم مرا ببخش
مانده ام شب و روز در انتهای بی حرفی
بی قراری در این سکوت برزخی را تو ببخش
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 12:17 توسط بوهام
|

