لحظه تو
که لحظه با تو بودن را خواسته ام.
ور نه برای گریستن،
بهانه بسیار است . . .
که لحظه با تو بودن را خواسته ام.
ور نه برای گریستن،
بهانه بسیار است . . .
در اضطراب من
چگونه می توان خطی نوشت
از این فرار
از این جنون بی قرار . . .




آه از این بخت فرومایه
که بی تو مردن،
سهم هر روز من است.
آه از این حسرت منهوس
که دیگر انگار،
حس جانسوز من است.
اه از این فاصله،
کآرام، آرام،
به تن ترد اقاقیها تاخت.
آه از این صبر
که تدبیرش را،
به غم هجر تو باخت.
آه از این تن
که در این سردی تنهاییها،
بی امان می لرزد.
آه از این من
که بدون چشمت،
آسمان دور سرش میچرخد.
بی تو ای خوبترین،
سرنوشت من و دل،
بی گمان،
ویرانیست.
بی تو شب،
این شب تلخ،
تا ابد،
بارانیست . . .
. . .

به دورترین ستاره شب هم که نگاه کنی
باز حس نزدیکی از اشتیاق خواهی یافت.
این را دیروز
قاصدکی نشسته به شانه ام برایم گفت
و من باورم شد.
ساده ام دیگر.
حرف هر کولی ساده تر از خودی را باور می کنم.
به خودم می گویم
چه خوب که عاشقم.
زمان باز ایستادو من
به چیزی نیاندیشیدم.
یا حتی
به چیزی نتوانستم بیاندیشم.
خنده دار است،
درست در لحظه ای که نباید،
درست در جایی که نباید،
به مسئله ای که نباید پی می بری.
ادراکی که به هیچ می ارزد.
و همین پوچی آشکار است
که تو را از اندیشیدن باز می دارد.
اصلا آیا ارزشی فرا زمانی یا فرا مکانی وجود دارد؟!
زمان باز ایستاد و من
بر آستانه ای از سقوط
اجبار و اختیار را
بر صورت خود لمس کردم.
آسان است که برای پیش آمدها،
برای ماضی مطلق، استمراری یا بعید،
دلایلی با ظاهری منطقی بتراشی.
این توانایی بی بدیل انسان است
که درعین روزمرگی
مضحک است و بی حاصل،
مثل همین واقعیت ساده.
توجیه می کنم یا نه ؟
مهم نیست.
زمان باز ایستادو من
خود را باز نیافتم.
که شاید همین تعریف من از "من"
تمام این سالها
اشتباهی بیش نبوده است.
آنجه که فهم دلایل آموخته شده بود
از لحظه های هنوز،
انتزاع مطلق را
با ساده لوحی تمام "خود" نامیدم
و اکنون که زمان را نداشتم،
تناقضی بیش در دستام نبود.
تمامی ما، کم و بیش،
دچار همین اشتباهیم.
آیا به آنچه که از خود می پنداریم، ایمان داریم؟
زمان باز ایستاد و من
در دو قدمی انگشتانم
حس لامسه را گم کردم.
حجمی که چشمها
از حضور نگاه می سازند
هیچگاه کامل نیست.
حتی اگر کامل را نپسندی،
دیگر گونه ای نیز همیشه خواهد بود،
فارغ از هر آنچه که می بافیم.
و این حس انکار
این حس انکار همیشگی،
کجا ها که نجاتمان نمی دهد.
انگار میخکوبمان کرده اند به زمان
که بگذریم،
که هر چه ناخوشایند را،
بی آنکه نامی از فرار آوریم،
جا گذاریم.
و این سعادت ابدی افتخاری است،
اینطور نیست؟
زمان باز ایستاد و من
در اتاقی شیشه ای
انتظاری همیشه را محکوم شدم.
حداقل این حسی بود
که حضور داشت،
بدون مقابله و استدلال.
من نمی دانستم،
سرنوشت محتوم را
دستان نادانسته هایی رقم می زند،
که دانسته می انگاریم.
می ترسیم که این خلاء بی پایان را
دیگرانی کشف کنند که نباید،
و انسان
همواره از کاشفان سرزمین خود هراسان است.
ترسی که گاه با عشق در می آمیزد،
با احساس خوش آشنایی.
سعی بیهوده در اکتشاف چیزی بیهوده تر.
راست و دروغ را برایم معنی می کنی؟
زمان بازایستاد و من
در اوهامی خاکستری
جا ماندم.