باید تمام تو را زندگی کنم هر لحظه

شاید که تمام نشوم

در تو، در خودم، در تمامی چیزهایی که تمام می شوند.

جمعه-9-11-88


امروز تمامی اضطراب شدم

تمامی دلهره

و در خود تمام شدم

چند روز که نباشم بهتر است

شاید این حالت

در من و تو تمام شود

شنبه-10-11-88



نه دلهره بود و نه ترس

فرار بود، از حالتی فراتر از انتظار

آمیخته ای از نیاز به با هم بودن و نبودن

بودن و تنها بودن و نبودن و هیچ

شنبه-10-11-88



آری، من بی حوصله ام

مرهم که نیستی، لا اقل

بی حوصلگیم  را تف نکن به صورتم.

 پنج شنبه-15-11-88


من که اعتراف کرده بودم
که این روزها در قالب خودم نمی گنجم
بی تابی و لج باز، 
خودخواهی می کنی گاهی
و من ِ این روزها کم حوصله را کاملا بی حوصله می کنی...


جمعه 16-11-88

....
تا چهار شنبه...