بطالت بیهوده من
این روزها هم مثل همیشه می گذرد
بطالت بیهوده من دیگرهمیشگی شده
و می ماند تنها، تنهایی و تن ها
و کلامی که می خراشد تمام روحم را
من متهم همیشه ی تاریخ ام
من بی احساس ترینه آدمیانم
من سنگ نخراشیده ی طبیعتم
من ...
من با تو هرگز نخواهم گفت
راز مادینه ی اقاقی ها را
نقشه فرار پرستو ها را
نجوای شبانه ی شب بو ها را
گرمی دستان پیاده ی پرسه زدن را
ااتهاب نوازش گیسوی باران خورده را
و تو هرگز نخواهی فهمید
راز نسرین ریخته بر دیوار
آرامش سایه گیسوی بید مجنون را
طرح پرواز گنجشک های سرمست
گرمی آغوش سرمای زمستان را
و پچ پچ آرام، به گوش های تکیه بر شانه
و طرحی ساده از یک دوستت دارم را
...
برای تمام کسانی که درکی از احساس من ندارند.
برای تمام کسانی که معنی دوست داشتن را نمی دانند.
و برای تمام کسانی که یقین دارند من بی احساسم.
دوست داشتنتان بوی تعفن و خودخواهی می دهد.
پیش کش خودتان.
ترجیح می دهم هیچ کس را دوست نداشته باشم آنگونه که شما می خواهید.
....
معذرت.
نمی خواستم با این کلمات حس شعر رو خراب کنم.
فقط خواستم بدونین از چه زمینه ای اومده این شعر.